ترانه ی چهاردهم - ز

من فقط پنجره‌ای رو به جهان دارم
تو گولم می‌زنی هنوز
دروغ می‌گویی
نمی‌آیی!

این‌جا دیگر کجاست؟
این‌جا همه چیز از حوالیِ حوصله سَر می‌رود،
آدمی اصلا نمی‌داند دانایی چیست.

من هم مثل تو خسته‌ام
این سوی پُل از من خواب نیست
این سوی پُل آزارم می‌دهند
تنها بادهای بریده‌ی بینِ راه می‌فهمند چه می‌گویم.

وقتش همین الان است
دو سه خطِ آخر این ترانه برای بعد!