ترانه ی پانزدهم - دال

در باز می‌شود
پله‌ها روشن‌تر،
و حیاط ... خیلی‌ست!
چقدر انار هست
پیچک، پرنده، خرمالو.
چه اردی‌بهشتِ لبریزی!
یعنی این‌جا وطنِ من است؟

روز است
روزی کاملا کافی
کوچه، مناسب
و کیفم ... سَبُک.

ایستگاهِ خلوتِ فعله‌ها
روبه‌رویِ آن سوتر است.

تاکسی!
میرداماد، رازانِ شمالی!

هی نه، تو مُرده‌ای سیدعلی!
تو مُرده‌ای میانِ تمام تکلیف‌ها، دقیقه‌ها
و چند شیئیِ آشنا ...

حالا در را ببند لطفا ...!