ترانه ی پانزدهم - الف

پیش از اینی که زاده شوم
من تکرارِ گُم‌شده‌ی حضرتِ سلیمان بودم
به همین دلیل
هرچه آرزو می‌کنم
برآورده می‌شود.

گفتم دلم روز می‌خواهد
روشنایی ... رازدارِ واژگانِ من است
و نخوابیدم
نور آمد!

گفتم باران بیاید
به خاطرِ عطرِ خالصِ خاک و انار، باران بیاید!
به خانه نرفتم
تا یکی، یک نفر پرسید:
بی‌چترِ این همه بی‌خیال ... کجا؟

رفتم یک طرفی
رفته بودم یک طرفی
پرسیدم پس کی تمامِ کلماتِ همان شیرازیِ مثل خودم
از حواشیِ خواب‌ها به سرانگشتِ معجزه می‌رسند؟

میانِ راه
زنی از تبارِ کولیانِ اهوازی گفت:
هی دریانرفته‌ی بی‌رویا
تو هم که گمشده داری!

و بعد ...
نه، هیچ، با تو نبودم.