ترانه ی هفتم - ز

همین، که مقابلِ تو
خاموش مثل خداوندِ سایه‌ها
به خوابِ آفتاب رفته است، منم.

منم که از عطرِ آهویِ هوا می‌فهمم
رَمه‌های هراسیده‌ی این همه ابر
از شیبِ کدام فصلِ تشنه
به جانب برنج‌زار مشرقی رفته‌اند.

دیگر دیر است بدانم
در غیابِ سایه، به آفتاب چه می‌گویند.
شبی که از وحیِ واژه
به حیرتِ سایه‌روشنانِ تو رسیدم
عجیب
چراغ‌ها دیدم شکسته به دستِ باد
هم با ملایکی غمگین
که نجاتِ مرا
به خطِ روشن‌ترین کاتبانِ شهید می‌نوشتند.

حالا هی حضرتِ علاقه
دیگر چه آمدن، چه آوازی؟
من که خرابِ خوابِ تو می‌روم از گریه‌های بلند!