ترانه ی هفتم - الف

دور، من دور مانده‌ام از شما
از طعمِ تازه‌ی فطیر، از فهمِ خوابِ بلوط
از بوسه‌های خیسِ ددی، مونسه، ماه، ستاره، گُلبو!

و خوشی‌ها چقدر بسیار بود:
نَم‌نَمِ خیسِ خرمای نوچ
بوبویِ سگی باردار بر درگاهِ مهمان‌پذیر
و پیری
با همان پیشانیِ بلند آفتابی‌اش
که می‌آمد، دعا می‌نوشت، نی‌می‌زد و گاه می‌گفت:
"مونسه رفت، مونسه عزیزم
مونسه کی بر می‌گردد؟"
و بعد به نهانی
چند پروانه از ردایِ پروردگار می‌گرفت
می‌گفت برای تو آورده‌ام عَلو!

من دور مانده‌ام از عطرِ هزار بویِ بقچه‌ها
از سوزن‌ریزِ باد وُ
نی‌ْبافه‌های بلند،
از خویِ عرق‌چین شُسته‌ی پدر
که شب همه شب
با خیالِ مه‌آلودِ آهوان می‌رفت
و باز بامدادان
با عطرِ پاریاب و بابونه باز می‌گشت.

من دور مانده‌ام از عیشِ بنفشه در شوخیِ سَحَر.

ما چوپان‌ْ بچه‌های آهو‌چرانِ سپیده‌دَم
با دختر عموهای بسیارمان
به قرارِ همان هفت چشمه‌ی بید و پسین و پری،
و رنگِ هزار جورِ جوزاری از ابرهای آبستن
که هی می‌آمدند وُ
رمه‌ی روشنِ سایه‌ها را پایانی نبود.

همسرم پرسید: کجایی عَلو!

و آدمی دور مانده بود از ادامه‌ی زن
از آوازِ آب
و هنوز چیزهای بسیاری هست
که صبح‌ها ... روشن وُ
شب‌ها، شبیه تاریکی‌اند.

زندگی همین است دیگر!