ترانه ی هشتم - ز

از هفت سرانگشت عطر و نور و حنا
تنها دو گلبرگِ لرزانِ کوچکترش در باد
بویِ بُریدن از بنفشه‌ی فروردین می‌داد.

هی تارا، تارا
من خودم شنیدم
پیامبرِ بخشوده‌ی باران‌ها
با تو از کدام ...
از سایه‌سارِ کدام رازِ روشن سخن می‌گفت.
گفت: تنها تفاوتِ ما
همین بی‌قراریِ به هر کَسْ مگوی ماست
ورنه چرا پروانه که رفت
تنها بنفشه ماند و
همان پنج گلبرگ بی‌تکانش در باد؟