ترانه ی هجدهم - هـ

آن سال‌ها
تمامِ جهان
کفِ دستی برای دویدنِ من بود.

شب‌های امتحانِ آینه
حتی هزار کوچه‌سنگ
اصلا اسمی از شکستن نداشت.

همیشه همین بود
همیشه همین آخرین ساعاتِ همهمه
آموزگاری خسته می‌آمد
دستمالی از غبارِ آب و
شُست‌وشویِ نور برمی‌داشت
تمامِ تخته سیاه را
از ترجمه‌ی بی‌پایانِ ترکه‌ها پاک می‌کرد،
بعد رو به اولین اشاره می‌گفت:
هفت پروانه رفته‌اند
خانه‌ی گُلی که به آن بنفشه می‌گویند
قرار است بی‌هیچ تردیدی
ناگهان از طعمِ بوسه به باران برسند،
حالا پیدا کنید امروز چندمِ اردی‌بهشتِ انار و قند و علاقه است؟
این یعنی معادله‌ی آسانِ عشق!

و ما تنبل بودیم
مسئله مشکل بود
مشکل بود مثلِ نوشتنِ نخستین نامه
یا شرمِ قشنگِ همان ...
در پیچِ سینه‌به‌سینه شدن در شبی به گاه
که کوچه تنگ بود و بی‌پایان بود
هم لبریزِ عطرِ هر چه از او!
...
ما بوی باران می‌دادیم
بوسه یعنی تمامِ کار
و کار تمام بود
و بنفشه اسمِ دخترِ دریا بود
و آن هفت پروانه
هفت‌ْخطِ آخر همین ترانه ... که خوانده‌اید.

آقا ... من معادله را حل کردم
اجازه هست بروم آب بخورم؟

حالا این سال‌ها
هر کفِ دستی برای من
جهانِ بی‌پایانی است
با مُرده‌ی کهن‌سالِ شاعری خسته
که روی دل و دستِ بسته‌ام مانده است
مشق‌های مجبورِ نوشتنم
تمام از خوابِ ترکه خط خورده‌اند،
بنفشه در باد و
پروانه‌ها مرده و
آینه ... تاریک است.

دیگر چه یک سنگ و
چه کوچه‌ای که هزار،
شب همه شب
شبِ امتحانِ شکستنِ من است.
و این یعنی معادله‌ی دشوارِ زندگی!

حالا اجازه هست بروم
پَرده از دو دیده‌ی دریا بردارم وُ
از خیرِ این خوابِ بی‌گریه بگذرم؟