ترانه ی هجدهم - ز

هم از این راه بود که گولم زدند
پَریانِ دره‌ی انار را می‌گویم.

گولم زدند وُ
چراغم را در آستانه‌ی آسمان افروختند
تا بی‌هیچ گفت و گویی
شکستن خویش را
به رویای شاعران و فرشتگانِ خسته بفروشم.

صد البته از اول
قرار نبود نزدیک به این همه دور
با دستِ بسته و دلِ شکسته به دریا برگردم
برگشتم
در خوابِ بازیْ‌خوردگانِ بی‌دریا دیدم
هیچ شبی
این همه با پُل‌های شکسته
شریک نبوده است!

حقیقتا
از همان اولین سطرهای سوخته‌ی من
پیدا بود
که این کتابِ ممنوعه
از آوازِ آتش و بی‌گناهیِ سیاوش نخواهد گذشت.

دریغا
من پیاله‌ها گریستم از این شوکرانِ شگفت،
که هیچ نانوشته‌ی یکی حکیمِ بی‌رویا را رقم نزد!

حاشا نکنید
شما نیز با من بودید
دیدید
هم از این راه هیچ صحبتی از سکوتِ سنگ وُ
سازشِ ستاره نبود.
اصلا قرار نبود
من شاعرِ در خودْشکستگانِ سرزمینِ شما باشم!
تنها شبی شنیدم
ملایکی از نی‌نوایِ گریه آمدند
گفتند: قولِ علاقه همان و
کیفر کلمات ... همان،
که باز غمگین‌ترین ترانه‌ها را پایِ تو خواهند نوشت!

هی هشیاری‌ات بشکند ای عشق
که این همه مرا
الفبایِ نخورده‌مستانِ خسته آموخته‌ای!