ترانه ی هجدهم - ر

اولِ کی بود و کجا بود؟
به یاد آر!
اولِ کی بود که آن پارهْ‌ابرِ آبستن
از مغربِ ماهِ مُرده پیدایش شد؟

شد و آمد و آن همه آسمانِ عزادارِ بی‌گریه را زایید.
ما حدسِ دیگری از دعوتِ دریا زده بودیم
خیال کرده بودیم
کلماتِ خیسِ خداوند
به نانوشته‌ترین دفترِ هر دختری
برای معاشقه با ماه آمده‌اند
ما به رویا و روشناییِ بی‌پایانِ آینه
نیازِ مُبرم داشتیم،
اما به جای خوابِ گُل و
رهاییِ آرامِ پروانه
او آمده بود.

آمده بود با شانه‌های خسته‌اش،
هم در سکوتِ آن همه تابوت وُ
پابه‌زاریِ هزار تُندرِ بی‌انتها.

اولِ کی بود و کجا بود؟
به یاد آر!
هنوز هم از خستهْ‌خانه‌ی آن سوی سیم و دریچه
صدای چکیدنِ آخرین خلاصِ آدمی می‌آید.

به یاد آر ... دخترِ از هی هنوزِ من!

ما بی‌خبر از بازی باد وُ خوابِ صنوبر
خیال کرده بودیم
دریاها را گریسته
دفترها را خوانده
ترانه‌ها را ...!

ما چه می‌دانستیم داستانِ دریا وُ
قایقِ شکسته از چه قرار است؟

من و غلام و امید
از پیچ کوهپایه‌های دور
داشتیم سمتِ صحبتِ ستاره می‌رفتیم
شب نبود
باد از مقابلِ پس‌کوچه‌های کهربا می‌وزید،
دامنه‌ها را دور زده
رفته دورتر از دروازه‌ی صد کلونْ‌کرده
کمین کرده بود.

بچه‌ها خبر آوردند
راه‌های رفته را باید به یاد آورید
ماه بلند است هنوز
تا کُناربُنانِ "بازُفت" وُ
کمانه‌ی "تاراز" ... راهی نیست.

بچه‌ها خبر آوردند
عکس‌های رنگ و رو رفته‌ی شما
رَدِ پای رهایی را
رَج به رَج از خوابِ پروانه وُ
شقایقِ سرنگون می‌پرسند.

خانه به خانه
دره‌ها، دالان‌ها و گهواره‌ها را گَشته بودند،
و باران آمده بود
و باران داشت از پیِ شقایق و پروانه
شب را به هفت آبِ گریه می‌روبید

و ما به یاد آوردیم
تا جهان پیشِ رویِ رفتنِ ماست
تا ماه و رود و سایه و ستاره باقی‌ست
باید برویم.
ما می‌دانستیم مُردگان ما
یکی واژه حتی
به نیشِ نی‌زارِ سوخته نگفته‌اند.

غلام گفته بود شتاب کنید
ما دوباره به عصرِ عسل باز خواهیم گشت
هنوز کلماتی هستند ...
از آسمانِ اسامیِ ما
هنوز کلماتی هستند
که تنها شاعرانِ آینده به یادتان خواهند آورد
حالا شتاب کنید!

سه روز بعد به کراچی رسیده بودیم
دوشنبه، اواخر آذرماه بود
پیرمردی نابینا
با نی‌ْهَمیانِ عجیبش در دست
می‌خواند و هی گفت:
دُوالالی، لالیا، دُوالالی!