ترانه ی نوزدهم - دال

 ...
و بعد سایه‌روشنِ دریا بود
خوابِ دریچه بود
میلِ ملاقات و آوازِ الوداع!

خودم دیدم
دیدم بازجویانِ حیرت و واژه
از مقابلِ باد
به جانبِ درگاهِ دیگری رفتند،
دَمی نپایید
دَمی مانده به خوابِ سیب و
طلوع گندم بود
که یکی آمد
ترا از وَهمِ نور و آفرینشِ باران باز آورد
آوازم داد ببین!
هموست؟
او را از ورایِ حیرت و واژه آورده‌ایم.

حالا چه ...؟
چراغِ شکسته ... حالا چه؟
آیا باز هوای نوشتن و رویای گریه‌ات در سر نیست؟
گفتم: نون‌والقلم!
به وَلایِ واژه‌ی نور: نون‌والقلم ...!
می‌نویسم عشق، تا او هست
می‌نویسم، او، تا او هست
او وُ
راه وُ
روی وُ
ری ...!
ری به روا ... که وَرا!