ترانه ی نوزدهم - الف

هر غَلَطی که دلت خواست ...، آزادی!
زندگی همین است
پریدن از روی جویِ آب
و بعد فراموشیِ بستنِ بندِ کفش
و دروغ گفتن به پروانه‌بازِ بی‌کتابی
که سوادِ خواندنِ رویای پیله را ندارد.

عرض می‌کنم
زندگی همین است
او که بیش از دیگران
رازهایش را به گور می‌بَرَد
زندگی‌ها خواهد کرد!

هوا که تاریک می‌شود
به آن اوایلِ شب می‌گویند
روز هم همین است
هوا که روشن می‌شود
حتما اوایل صبح است.

ما لابه‌لای ورق‌خوردنِ همین واژه‌هاست
که از رازِ آن کتابِ سربسته خواهیم گذشت،
چه معنی دارد
مزاحمِ مهتابی‌ترین بوسه‌های باد و بنفشه می‌شویم!

وزیدن، وظیفه‌ی باد است
علاقه، عادتِ آدمی.

زندگی همین است
کنارِ همین کم و بسیارِ هرچه هست، خوب است
ورنه باید به یاد آوری
از روی چند جوی تشنه گذشته‌ای
تو ... تو که بندِ کفشَت باز است هنوز!