ترانه ی نهم - هـ

راهِ نجاتی نیست
گاه در گریز از حقیقتِ اسم خود
حتی مجبورِ همین تحمل پنهانی
تا شبی شاید ... آن دقیقه‌ی آخر
آوازی از رحیلِ رویا برآید
که وقتِ کاملِ آن رفتنِ بی‌سوال رسیده است.

بعد هم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد
پایانِ تمام گریه‌ها
همین فراموشیِ خاموشِ آدمی‌ست.

و زندگانِ‌ بعد از تو
بسا به روزی چند
همین جای خالیِ خاطره‌هات
به خواب‌‌‌‌‌ِ گریه خواهند رفت.

و باز سال و ماهی بعد
باران خواهد آمد
زندگی ادامه خواهد داشت
و باد هم راهِ خود را خواهد رفت.

حالا دیدی همیشه
در آخرین دقیقه‌ی بی‌باورِ گریه‌ها
راهِ‌ نجاتی هست!

دیگر دلواپسِ چیزی
از این چراغِ شکسته نباش!
تنها بگو
روزی دور که دوباره تو را
به مکافاتِ این جهان خسته باز می‌آوریم
از ما چه خواهی خواست؟

هیچ
جز چشم به راهیِ‌ همان زنِ از اَزَل آمده
هیچ!