ترانه ی نهم - شین

پروانه، هی پروانه!
من از وزیدنِ این لحظه‌ها
هرگز هیچ امیدی به آمدنِ آن روزِ روشن نداشته‌ام
تو هم از تنگِ این غروبِ تشنه بترس
خیلی وقت است
بادها از غارتِ سحرگاهِ شبنم‌فروش
به خاموشیِ خارزارِ شهریوری رسیده‌اند.

این آخرین وصیت من است
دیگر وزیدنِ ولگردِ این لحظه‌ها
هیچ عطری از شفای بنفشه نخواهد آورد.

راهی نیست
تا حنابندانِ دوباره‌ی اردی‌بهشت و علف
باید به قولِ همین بوته‌ی راه‌نشین قناعت کنی
ورنه بادها
ترا به نانوشته‌ترین دفترِ نامه‌ها خواهند فروخت!