ترانه ی ششم - شین

یک زنی آن‌جاست
آن‌جا یک زنی ...
یکی مانده ه انتهای غروب،
سیاه‌پوشِ پایانی‌ترین مَزار
واپسینِ همین ردیف‌های مثلِ هم
خاکش خیس
خوابش تازه
ترانه‌هاش خاموش.

هیچ کاری نمی‌کند
تنها دارد بر هوایِ تنهاییِ از پیش‌نوشته‌ی آدمی
مویه می‌کند.

زنی
آن‌جا یک زنی آن‌جاست
طاقتِ شنیدنِ مویه‌هایش در من نیست
نوحه‌ی نی است، غَمِ قُمریِ جوان
و شب که تازه ما
پاسِ اولش بودیم.
بینِ راه با هم برمی‌گردیم
حالا
حرفی، صحبتی، حکایتی ... بگو!
کی گُم شد، کجا، چطور، چرا؟

خاموش است زن
خسته است زن
زن ... یک لحظه زن برمی‌گردد
پایانی‌ترین دامنه را با دست نشانم می‌دهد:
هزاران مزار
هزاران زن
هزاران مگو.

و باز باران است که می‌بارد
خاکش خیس
خوابش تازه
ترانه‌هاش خاموش.