ترانه ی ششم - ز

مهتابی‌ترین شامگاهِ راهِ جنوب
همین امشب است پدر!
اما جای تو خالی‌ست در خوابِ نی و هفتْ‌بندِ سربه‌دار،
جای تو خالی‌ست در عطر آب و عطسه‌های انار
جای تو خالی‌ست در گوشه‌ی حیاط، خانه، صندلی، خاطره!

پس آن همه پسینِ پونه‌نشین را
نی‌زنی کجاست
تا از گذرگاهِ ماه و گریه و آهو بگذرد؟

بافه‌ها
زنانِ کمربسته در باد وُ
خرمن‌ها
مردانِ زانو بُریده به درگاهِ گریه‌اند.
پس تو کجایی پدر؟

امشب منم
اولادِ خوابگزارِ بابونه و خیزران
که هق‌هقِ پنهانم
از پشته‌ی یکی شبتابِ مُرده
به هر هفت آسمانِ بلند رسیده است.

هی آرمیده‌ی چشم به راهِ من!
بی تو بادام‌بُنانِ پروانه‌پوش
از غروب‌خوانیِ تیهو
مست نخواهد شد.

برایت عصا و آینه آورده‌ام پدر!

دیگر به چنگِ بُریده نمی‌آید این بُغضِ بی‌قرار
دیگر به شرحِ سینه نمی‌زند این هفت‌بندِ سربه‌دار
دیگر به عطرِ آب نمی‌آید این عطسه‌ی انار
دیگر به خواب شکسته نمی‌آید این ای وایِ ای وَلا
وَلا، واویلِ لا، اِلا ...!
حالا ... پی جویِ جایی از آن خلوتِ خسته‌ام
تا غیبتِ باران‌ها ی بعد از ترا
پیاله‌ای ... که دریاش مگر.

هی آرمیده‌ی هزار خیالِ خاکستر!
دنباله‌ی دلتنگ‌ترین مویه‌های مرا
هق‌هقِ‌ هزار پاییزِ تشنه نیز تحمل نخواهد کرد.
مهتابی‌ترین شامگاهِ راهِ جنوب
همین امشب است پدر!