ترانه ی ششم - دال

از وَهمِ آینه آمدند
چمدانی پُر از واژه‌های ناشنیده برایم آوردند
دور تا دورِ مقابلِ من،
اول از احوالِ عده‌ای آشنا پرسیدند
بعد یکیشان که از نورِ‌ خالصِ ماهِ برهنه بود
به ماهِ‌ برهنه اشاره کرد
گفت:
آمده‌ایم تا تو را از شهری که در آن دریا نیست
به سرچشمه‌های بی‌پایانِ زن و پروانه و بوی خوش ببریم.
آن جا جوباره‌های نور و شبنم و نی‌زارِ مثنوی بسیار است
صبح و ستاره و دریاهای بی‌شمارش بسیار است
مولوی، ماه، حضرتِ فروغ، حافظ، همه ...!

ما تو را به بعثتِ آخرین بوسه‌های آدمی خواهیم رساند
حالا تمام ترانه‌هایت را
بالای چینه‌ای روشن‌تر از امکانِ تماشا بچین
آیندگانِ آینه‌پَرَست
چشم به راهِ سورَت‌الغیبِ ستاره‌اند.
رسولِ برگزیده‌ای که آوازهاش را
رازدارترینْ افسردگانِ پِی‌بُریده در پرده خوانده‌اند.

این‌ها همه
تعبیر تازه‌ی همان حروفِ ساده‌ترند
که تو را از قندینه‌ی آسمانیِ آن
یکی جرعه‌ی شوکرانش بخشیده‌ایم.

حالا این واژه‌ها را بِستان وُ
در همین سکوتِ بی‌سایه ... به آفتاب بیا
باید برویم!

و من می‌شنیدم، اما
هنوز مشغولِ مداوایِ آخرین زخم‌های آدمی بودم
گفتم
بسیاری هنوز حواسشان این‌جا نیست
هنوز از پیِ شفایِ شب و نان و دلهره ... پراکنده‌اند
رفته‌اند جمع شده‌اند میانه‌ی میدانی بی‌راه
که تنها پاره‌ی کوچکی از آسمانِ آبی‌اش پیداست.
من آنها را تنها نخواهم گذاشت
مردمانِ منند، خسته‌اند، خواب‌آلودند
همه خیال می‌کنند
زودا ... زائرانی ب سَبَد‌های نورشان در دست
از محل‌های نزدیک به ممکناتِ روز می‌آیند
آب و انار و عدالت می‌آورند
می‌آورند نان و ماهی و غالیه تقسیم می‌کنند.

من نمی‌آیم
من بی‌کسانِ خویش
از این دیارِ بی‌دریا نخواهم رفت
این‌جا رسمِ ستاره نیست
که با نقابِ شب‌ترین پَرده به جانب صبح بنگرد.

حالا اگر نان و انار و ماهی و قند آورده‌اید
قبول!
من اهلِ معامله‌ام
یک سبد از شما و یک ترانه از من.

تا گرسنه‌ای در این گهواره‌ی شکسته بیدار است
نه می‌آیم وُ
نه به خواب خواهم رفت.

شما بروید!
که من اگر اولادِ آب و انار و عدالت نبودم
هم بی‌دلیل
از هزار سالِ پیش از این ... شاعر نمی‌شدم.