ترانه ی شانزدهم - شین

پیش از آنکه بند کفش‌هایم را ببندم
باید ببینم
چه ساعتی از آخرین دقایقِ مغرب است.

به راه می‌زنم
شب است، شب باشد،
ناسروده‌های بسیاری به راه است
بعد از من
کسی باید برای تنهاترین بیوه‌ی بی‌باران
پیاله‌ی آبی ببرد!
کودکانِ خیابانی می‌دانند
من عموی شکسته‌ترین آینه‌ها بوده‌ام
به همین دلیل
سنگ‌ها و سیلی‌ها را می‌شناسم
من چیزها دیده‌ام به زندگی
که امروز کنارِ همین کلماتِ ساده
به آسودگی رسیده‌ام.

رازها دارد این دقایقِ شکسته
این مویه‌های مغربی.

هی بی‌خطاترین دست‌خطِ سایه‌روشنان!
مرگ که چیزی نیست!
بستنِ بندِ کفشی‌ست
عبور عقربکی شاید
یا چیزی شبیهِ چیزهایی که دیده‌ای:
افتادنِ اناری
آوازِ پرنده‌ای
پریدنِ حرفی ...