ترانه ی شانزدهم - ر

هی شب‌پَره‌ی بامدادپرست
بلکه یکی مثل تو
- طبیبِ این چراغکِ تب‌کرده -
کاری کند،
ورنه راه کجا و رفتن کی و حوصله کو؟

خیلی وقت ست
روشن است تکلیفِ پُشتِ‌سر
خیلی وقت است
تاریک است هرچه پیشِ‌رو.

تو می‌گویی چه کنیم؟
چه خاکی بر شانه‌های شکسته‌ی باد نشسته است
که نه ارثی از اردی‌بهشت بُرده و
نه شباهتی‌ش به آذرماه است.

حالا من
آلوده‌ی همین خلوتِ خسته‌ام
تو چرا ... شب‌پَره‌ی بی‌قرارِ بامدادپَرَست؟

باور کن نه چراغ و نه این وقتِ شب،
تنها پنجره می‌داند
فرصتِ فرار از خوابِ پرده کی پیش خواهد آمد.

نخواهد آمد
خورشید خوابش امشب سنگین است.

ماه را روی ساعتِ پنج‌ونیم صبح
کوک کرده بودم
اما نمی‌دانم چرا
هیچ اتفاقی نیافتاد!