ترانه ی شانزدهم - دال

او که می‌گوید
خطوطِ خسته‌ی موازی
هرگز به آن بوسه‌ی مشترک نمی‌رسند
چیزی از امتدادِ حوصله‌ی نقطه‌ها
در خوابِ سربسته‌ی این دایره نمی‌داند،
ورنه می‌فهمید
مخفی‌ترین مگوهای پرگار
در گردشِ نابه‌هنگامِ کدام حادثه پنهان است.

اگر پروانه از اشتیاقِ عجیبِ رهایی نبود
چطور می‌توانست
در وَهمِ خاموش پیله
از عطر نور و نماز نرگس باخبر شود؟
من این رازِ به هر‌کَسْ مگویِ معمولی را
از اصرار آینه بر شکستن خویش آموخته‌ام
که عشق، مکافاتِ زنانه‌ترین رویای آدمی‌ست.

پس تو، قیچی پُرگوی بی‌خبر
زحمتِ این همه حذفِ بی‌چرا را چه می‌کشی؟
در بارشِ بی‌قرارِ این همه نقطه‌چین
دیگر دست‌خطِ حرامِ هیچ علاقه‌ای
سنگسار نخواهد شد!