ترانه ی شانزدهم - الف

وقتی که عاشق‌ترین خورشیدهای سپیده‌دم به زانو درآمدند
دیگر از شبتابکِ خُردی
که تازه از خوابِ شب آمده، چه انتظار؟

راه‌ها، دور
نزدیکی‌ها، ناپیدا
مردمان، خسته
خنیاگران، خاموش
خودت بگو!
جز این چراغ شکسته آیا راهی هست؟

باید خودتان برخیزید راه بیفتید
رویا به رویا بروید
روشنایی آن راز بزرگ را
به خانه برگردانید

البته سختی‌ها دارد سفر
شب‌ها دارد راه
افتادن‌ها دارد آینه
شکستن‌ها دارد آدمی.