ترانه ی سیزدهم - هـ

یاللوداع الی عاشق الدَوا ...!

زیرا زمانی بسیار باد
تا در خوابِ این خستهْ‌خانه‌ی قدیمی
دلیلِ نیامدنِ تو را
از تنهاییِ مادرم بپرسم.

یک چیزی می‌گویم
یک چیزی می‌شنوی

خاموش‌ترین عزادارِ آینه
سنگ‌ها و سیلاب‌ها گریسته است
که دیگر این همه هیچ
از شکستنِ آسانِ خویش سخن نمی‌گوید.

حالا یکی برود ببیند این فانوس
از چه این همه بی‌اعتنا به روز
روشن است هنوز؟

یاللوداع الی عاشق الدَوا ...!
هوا، سایه، نی، عصا
علامت، آینه،‌ آدمی، سَفَر
حیاطِ رو به دره‌ی غروب
درختانِ دور
و باد، زنگوله‌ها، کمانه، کوچ.

این رَدِ بلورهای روشنِ سَحَر است پدر!
یکی دو جرعه بیش
به مَشکویِ تشنه‌ی شب باقی نمانده است
از راهِ کوه‌بُرانِ مَرغاب خواهیم رفت
در باد‌خورانِ دامنه‌ها
از نمازِ نی‌زار و سلامِ ستاره خواهیم گذشت.

عموزاده‌ها، ماه، دهل‌ها، دامنه
بُنهْ‌بارِ بَنا
راه‌باریکه‌های سَرتوف
مَلْمَلِ جوزارِ اردی‌بهشت
اَوسور، سوسَوا، پونه‌زار، پاریاب.

بیست و هشتم دیر است دیگر ماهْ‌زری!
تهران را بگیر، زنگی بزن
بگو "علی" کی برمی‌گردد؟

من خواب دیده‌ام بَوو
من آفتابِ لبِ کوهِ نی‌پاره‌ام بَوو
چه بارانی آمده امسال بَوو
بَوو ... بهارزاییِ تیهو، ترانه، لا
راه، نا، با، بو ... بَوو!

راهِ مَرغاب دور است
رسیدن به رویای دره‌ها، دورها، باران‌ها
سایه‌ها، سبزه، سیر، چَمانه،‌ چَمْ‌ریحان!
به برگریزانِ ماه و مُنجُق و توتیا بگو ... ترانه بخوانند
این عطرِ پسین آمده
از گهواره‌های گندم گذشته است،
این پرنده‌ی از سَحَر آمده
باز به بلوطْ‌بُنانِ نی‌پاره باز خواهد گشت!

بگو بیست و هشتم دیر است
بگو یک پیاله ماست
دو سه فطیرِ تازه وُ
طعمِ همین پونه‌های بهاری بس است.

وقتی می‌گویم وطن
یعنی همان آوازِ جامه‌دَرانی
که تو می‌توانی ترانه‌ی بیدادش را
تا سایه‌سارِ توبا به یاد آوری.

گلایه نکن پدر!
این آیینِ هر بهارِ ولایتِ ماست
که تا یکی نرود
پروانه‌های اواسطِ اسفند
به لاله‌زارِ دامنه بازنمی‌آیند.

یاللوداع الی عاشق الدَوا ...!
تو جای دوری نرفته‌ای پدر
تنها ترا به گروگانِ عطر سوسن و
رویای ستاره بُرده‌اند!