ترانه ی سیزدهم - شین

در غیبتِ بادهای شمالی
عطر علف
از عبورِ شُسته‌ی شبنم به خواب رفته بود،
و جاده‌های مه‌آلودِ میانِ مزرعه می‌رفتند
دریاچه‌های پراکنده‌ی آسمان را دور می‌زدند
می‌آمدند
به قُله‌ی تمشک و توبا و
نوعی پرنده شبیه تیهو می‌رسیدند.
من هم آن‌جا بودم
من هم خودم آن‌جا دیدم
پریانِ هر هفت آسمانِ بلند آمده بودند
داشتند پیِ کَم‌روترین دخترانِ دریا می‌گشتند
می‌گفتند بنا به شاهدِ فالی از شهرزادِ قصه‌گو
هر دختری از ناتمامیِ این همه انتظار
جُفتی آشنا در اقبالِ آسمان دارد.
و مادر نگذاشت
آوازم داد
راه افتاد و گفت:
تو را به پچ‌پچِ پریانِ از آسمان آمده چه کار؟

همین، و این ... داستانِ آخرین شبی بود
که ما صبحِ فردایش از ولایتِ مَرغاب
به میهمانیِ دنیای ناخوانده‌ی خود رفتیم!