ترانه ی سیزدهم - دال

هنوز همان‌جا
در سایه‌سارِ کُناری کُهن
به دامنه نشسته است.
چشم‌اندازِ مقابلش
تا طلوعِ ماه ... رودی است
که او را بارها به عیشِ تشنه‌ی تابستان بُرده بود،
و رَدِ رَمه‌ای از اَبرهای خاج و میخک و مریمی
که باردارِ خوابِ گندم و شکوفه‌ی بادام‌اند هنوز،
و تاجی بلند از سلاسلِ سنگ‌ها، صخره‌ها، سایه‌ها.

چه آوازِ خوشی می‌آید از حوالیِ نی‌زار
هوا خوش است!
انگار برزیگرِ مجردی
دخترِ عقد‌کرده‌ی باران را به حجله می‌بَرَد.

و باد است
که دست در کمرگاهِ بید
از لرزشِ برگ و بوسه برباد می‌رود.

نگفتمت مرو آنجا که آشنات ...
همین بالِ رود و بانگِ مرغ و بوی هیزمِ تَر است؟
پس تو مستِ خاطره‌ی کدام گُلگَشتِ بی‌باور
هنوز چشم‌به‌راهِ آن همه هوا ... پدر؟

دومین سه‌شنبه‌ی اسفند
ساعتی بعد از اذانِ کاملِ آفتاب
قافله‌ها از راهِ بابونه
به بالادستِ سیبستان رسیده بودند،
اما پدر
هنوز همان‌جا
در سایه‌سارِ کهن‌ترین کُنارِ دامنه
تنها دوردستِ ناپیدای گریه را می‌پایید.