ترانه ی دوازدهم - الف

 دست برنمی‌دارد
نمی‌رود یک امشب بگذارد
سَرِ سنگین به خوابِ تو
از فراموشیِ گریه بمیرم.

فکر می‌کنم همین چند خطِ کهنه
خودش یک شعرِ کامل است
اما ادامه می‌دهم:

شب، همه شبِ این سال و ماهِ بلند
کارم از شمارشِ شدآمدِ دریا گذشته است
دیگر از تقسیمِ خستگی با خویش نیز خوابم نمی‌بَرَد.

چقدر امشبِ من
باز شبیهِ شبِ پیش از این شب است!
باز بُراده‌های نور آمده
دارند از درزِ دریچه
هی لایِ همین ملحفه‌ی بی‌خواب می‌خزند.
عیبی ندارد
نور، طعمِ تنفسِ اولادِ مریم است
نشانه‌ی صبح است
اشیاء مرده باز
به حیرانیِ اسامیِ‌ خویش باز می‌گردند.

این، سیاهه‌ی روشنِ چراغ است روی میز
آن، قابِ عکسی کهنه از سالی دور ...
تمام اتاق پیدا نیست
ثانیه‌شمارِ ساعتِ دیواری پیدا نیست
خطوطِ دست‌نوشته‌ی پدر پیدا نیست
پس چه مرگت است پسر
بگیر بخواب!

عجیب است
روزی که رفت
شبیهِ پاره‌ای از همین شبِ مُرده بود
و این شبِ مُرده نیز
شبیهِ نه معلومِ فردای دیگری‌ست!

خدایا باز صبح شد
کجا بروم
از کوچه‌ی پُر ازدحامِ این همه کلمه چطور بگذرم؟
من که خیلی گذشته‌ام
نامِ او در هیچ دفتری از شمارشِ شب‌بوها نبوده است
دقیقه‌ها به من دروغ گفته‌اند.

نگاه کن
صبح کامل است
نور آمده کنارِ کتابخانه
دارد شب را با سرانگشتِ خیسِ واژه‌های من
ورق می‌زند.

حالا تمامِ دریچه‌ها پیداست
خانه پیداست، خواب،‌ خدا پیداست
بوی چایِ دَم‌کشیده می‌آید
آب،‌ عروسِ علف است
نَم دارد تنفسِ هوا،
و من ... مستِ‌ بیداریِ لاعلاجِ همینم که هست.

هی شب‌زنده‌دارِ اسامیِ مردگانِ ماه!