ترانه ی دهم - هـ

تمامم کن حوّازاده‌ی گندم‌گون
این از شرمِ اَزَل است ... این آوازِ ناتمام!
نگرانِ‌ ورق‌خوردنِ کتاب و
تقدیرِ منِ بی‌مبادا مباش
از پُشتِ آبروی باد
دیگر هیچ واژه‌ای نخواهد وزید
من پیامبرِ پرسه‌گَردِ مخفی‌ترین گریه‌های یتیمانم.

سال‌هاست که من
نوشتنِ بی‌اشتباهِ باران را
به تشنه‌ترین بوته‌های بازمانده یاد داده‌ام
همین خار و خاشاکِ خسته‌ی امروز
فردا برای خودشان سوسن و نسترن می‌شوند.

پیراهنت به دکمه‌ی آخر رسیده است.