ترانه ی دهم - شین

یکی بود
یکی نبود
یک شهری آن‌جا بود
دریا داشت
پرنده داشت
آدمی داشت
علاقه داشت
در ضمن
باران هم می‌آمد.

خانه‌ها، خواب‌ها، چراغ‌ها،‌ چلچله‌ها
مقداری نقطه، ویرگول، واژه
علامت گردش به چپ هم بود
شب، شایعه، ماه

ماه دختر دو نرگسِ هماغوش برکه بود
اما چشمه
از بس به برهنگی ماه حسودی می‌کرد
یک رفت
با هر چه اَبرِ بالای آن همه بی‌خبر بود
دست به یکی کرد
هفت شب و هفت روز تمام باران آمد
بعد هم پروانه‌ها آمدند
به جای رفتن به جانب نور
کلمات مرا چیدند بردند برای ماه
ماه دیگر دختر نبود
گفت: پس پریای بامداد کو
عروس آینه‌دار دریا کو
چراغ کو؟ چلچله کو؟

شما به این صدف‌های غلتان بالای رود
چه می‌گویید؟
چرا همیشه یکی بالای پل‌های بنفشه
بوی باران و پروانه می‌دهد؟

و من هیچ نگفتم
همه چیز انگار
نشئه‌ی عطر ملایک بود
ندیده‌های عجیبی آن سوی سایه‌ها
به اشکالِ‌ بی‌فرصتِ نور
قبول بوسه می‌دادند
و من از بس به برهنگی ماه حسودی کردم
رفتم تا به همان دو نرگسِ هماغوش برکه رسیدم
یکی داشت می‌گفت: یکی بود، یکی نبود ...
باران آمده بود
باران تمام علایم گردش به راست را برده بود
برده بود بالای پل
داشت به تیله‌های غلتان پایین رود نگاه می‌کرد.