ترانه ی دهم - دال

گاه لحظه‌های عجیبی هست
که هوش می‌بارد از لذتِ شیئی
و شیئیِ برهنه، بی‌نام است
نرگسِ برهنه، بی‌نام است
و آدمی اسم ندارد در آن دقیقه‌ی حیّ.

آن‌ها که راه نمی‌افتند
باران‌ها را نخواهند دید
راه‌ها، رویاها، سایه‌روشن‌ها را نخواهند دید
بوی بلورِ برهنه، برهنگی‌ها را نخواهند دید.

چرا باورتان نمی‌شود
در حیص‌وبیصِ حالا برای بعد ...
خوابی نیست، خبری نیست، خلاصیِ ناتمامی نیست.

باران که از بوی زن باز بایستد
کَفَن‌فروشانِ حکایتِ بوفِ‌کور پیدایشان می‌شود.

این یک موردِ بخصوص
خیلی مهم است!