ترانه ی دهم - الف

درخت چه می‌داند
او که به سایه‌سارِ‌ آسوده‌اش آرمیده کیست؟
تَبَردارِ کهنه‌کاری
که از سَرِ خستگی به خواب رفته است
یا پروانه‌پَرَستی
که دعایِ‌ بارانش را
تنها سرشاخه‌های تشنه می‌فهمند.

پرنده چه می‌داند
شاخه‌سارِ صنوبری که بر آن آشیان گرفته است
گهواره‌ی اَمنِ هزار آوازِ آسمانِ اوست
یا ترکه‌ْبندِ قفل‌ْنشینِ قفسی
که کلیدِ‌ کهنه‌اش را
کنارِ‌ چاقویِ بی‌چشم و رو نهاده‌اند.

آدمی چه می‌داند
چراغی که از دور
به راهِ او روشن است هنوز
خبر از خوابِ راحتِ مهمان‌خانه‌ی فرشته می‌دهد
یا سوسویِ اجاقِ قلعه‌ی دیوی‌ست
که در کمینِ کُشتنِ دانای دیگری‌ست.

دیگر این همه نپرس
کجا می‌روی، چه می‌کنی، کی برمی‌گردی!
شکستن اگر عادتِ آسانِ آینه نبود،
تکرارِ بی‌هوده‌ی زندگی
که این همه تازگی نداشت.