ترانه ی بیستم - دال

خدا می‌داند
در بود و نبودِ ما
این رازِ سَربه‌مُهرِ بی‌چرا از چیست!
از چیست که چراغ شکسته نیز
از کشفِ بی‌سوالِ بوسه
به زانو درآمده است.

هی پَرده‌خوانِ غمگینِ سِهره‌ها و سوسن‌ها!
در بِنَماندنِ این همه رفته را
درآمدی بیا
که پروردگارِ ملایکِ پرده‌نشین
از آموختنِ آوازِ علاقه به آدمی
پشیمان است.