ترانه ی اول - ز

شب، استعاره‌ی عجیبی است
شب مجبور است از پستانِ  فانوسِ شکسته  بنوشد
فانوسِ  شکسته  از خوابِ  همین کاملا،
و کاملا منم
که رو بُرده‌ام از بیداریِ آسمان.

خدایا
پشت پرده‌هایی که تو از گفت و گوی ما
خبر به عبرتِ ملایک برده‌ای، بگو:
کو آسمان که از وحیِ واژه نبارد
کو شب که نه فانوسش این همه بلند
کو شکسته که نه کاملش به خواب

پس من
برآورده‌ی کدام دیوارِ کوتاه‌تر از رسیدنم
که بالای هر پرده که رفت
ماه با دفِ دریاش به رقص وُ
شب از موجِ شکسته‌اش ... بیدار

پس کی به نگفتن از این همه حیفِ ناتمام
فراموشِ بالینِ بوسه می‌میرم.