تابلویی قدیمی در آرایشگاهِ محله‌ی ما

شکارچی پیر با خود گفت:
آیا آهو
به وقتِ دانه‌بستنِ انار
از دامنه‌زارِ بابونه بازخواهد گشت؟

بالاتر
پشتِ بوته‌های ریواس
آهو با دو پستان پُر
او را نگاه می‌کرد.

پیرمرد
تکیه به تفنگ
هنوز دامنه‌زارِ بابونه را نگاه می‌کرد.
مُرده بود او،
خودش نمی‌دانست.