ب

دارم آرام‌آرام
به داناییِ دورِ‌ آسمان می‌رسم.

رسمی دارد این راهِ پُر خَم و خواب
که باید از افتادنش، بیاموزی.
برخاستن علیه خویش وُ
شنیدنِ بی‌دلیلِ‌ مشتی حروفِ مُفت.
تعجب می‌کنم!
چه قطره‌ها که بی‌رود و بی‌رویا
به دریا رسیده‌اند،
چه دریاها که بی‌دیده،‌ بی‌چراغ
چشم به راهِ یکی قطره‌ی شبنمند!

چطور می‌شود این همه ساده
به اعتمادِ بعضی کلماتِ عجیبِ کبریا رسید!؟