بی قرار تر

بی‌قرارتر از قناری در اردی‌بهشت
حضوری از پسِ يادها
گلگونه می‌آيد،
با پيراهنش در آواز کودکان.
از آبيانه به سبز درآ
چرخان در آتش و
خاموش در تولد لحظه‌ها.
شطِ شکسته از اشارتِ او
قافله‌ای در راه
از آب و از اوفيليا
از گمان و از گيسو.

سه سايه در پی باران
سيگار روشنی در شب
رهگذری از سراغ دوست
پنجره‌ای در انتهای بن‌بست.

نه!
از کفنها بستری ندارم که بميرم.

يگانه از شب و از ستاره گفتن،
برخاستن و
برگزيدن و
رفتن.