بگذارید حرفم را بزنم!

در غفلتِ خاموشِ همین صبح و شامِ صبور
همیشه چیزی مشابهِ مرگ
در عادتِ آسوده‌ی ما تکلیف آخر است.
(یعنی که هیچ!؟
یعنی کنارِ خودْ مُردنِ ما، تقدیر ما نبود!؟)

دریغا که در این دیرکردِ زودازود
هم از معنیِ محال
به اندیشه‌ی آسمانی ابرآلوده حتی آوازمان نمی‌دهند،
اما فرصتی هست هنوز
تا خویش را بی‌تیغ و بی‌ترازو در آیینه بنگریم،
چرا که از آن رَخت و جامه‌ی خیسی که بربند باد
بوی عودتِ دریا می‌داد
دیگر جز پلاس‌پاره‌ی صوفی بر عورتِ آسمان باقی نمانده است.

دریغا که در این زودْکردِ دیرادیر
هذیانِ گولِ دوش را
تنها کرنایِ چارسوقِ دمیدنی بودیم،
که از تخیلِ توفانهاش
جز حکایتِ مویه و مزار، میراثی نیست!