بندِ کفش، پای چپ، گرهِ کور

نه حَسْبِ حالی،
نه حوصله‌ای،
نه حواسی!
ميز، ليوانِ آب، پنجره، ماه، سايه‌روشنِ راه،
کلمات، کاغذ سفيد، نقطه، نزديکی‌های سَحَر،
نی، نا، ها، و هی همين چيزهای معمولی،
و نوری که از درزِ پرده،
پیِ کشفِ اسامیِ اشياء آمده است.
ديگر چه بنويسم جز اين حَسْب و حالِ خراب،
جز اين بيداریِ بی‌حواس،
جز اين هوا که حلقه می‌بندد سپيد،
هم از طعمِ خالیِ خواب و
هم از تلخابه‌ی توتون!
دارد صبح می‌شود،
خوب است چمدانم را بردارم،
راه بيفتم بروم شيراز.
پيش از غروب پنج‌‏شنبه،
حتما به حضرتِ حافظ خواهم رسيد.