بند هفتم از پرده‌ی آخر

از پنهان‌کاریِ بی‌دلیلِ سایه‌ها بیزار است
پرده را کنار می‌زند
می‌گذارد اشیاء خانه روشن شوند.
می‌گوید ما بسیاریم
ما کلماتِ قابل پیش‌بینیِ آخرین جمله‌ی جهانیم،
به هر قیمتی که شده
نمی‌گذاریم ماهیِ سیاهِ کوچولو را
شبِ عیدِ عالی‌جنابان بفروشند.
باید باران بیاید
همه‌ی رودهای جهان
از خونِ دلِ ما به دریا رسیده‌اند.
نیازی نیست کلماتِ هر ترانه‌ای
رابطه‌ی مُبهمی با بعضی معانیِ ممنوعه داشته باشند
گاهی حرفِ ساده‌ی الف
سرآغازِ امیدِ آدمی به آزادیِ آدمی‌ست.

فعلا راه بیفتید
من پیشاپیشِ آن اتفاقِ بزرگ
از پرده‌ی آخر خواهم گذشت.
قدم به قدم بیایید
قدم به قدمِ این سرزمین
مزرعه‌ی بی‌پایانِ مرگ و مین و احتمالِ عَزاست.
کمی صبر می‌کنیم
سپیده‌دم راه می‌افتیم
باید سمتِ آخرین دیوارِ شمالیِ رو به کوه برویم
ناصر پیغام داده است:
هیچ‌کسی با کفش‌های لنگه به لنگه به مقصد نمی‌رسد.
ببین چند نفریم!

یک نفر میانِ ما شاعر بود
یک نفر که سال‌ها پیش
از کنارزدنِ پرده‌ها می‌ترسید
یک نفر که کُند می‌آمد
داشت زیر لب چیزی می‌خواند
سوت می‌زد
مراببوسِ گُلنراقی را می‌خواند.

ما راه افتاده بودیم
در شهر شایعه شده بود
به زودی قُنداقِ همه‌ی تفنگ‌ها
غرقِ شکوفه‌ی بادام خواهد شد.

وقتِ حضور و غیاب رسیده بود
ما صد و سی و چهار نفر بودیم
بندِ هفتم
بوی امیرپرویز پویان می‌داد
هر کسی داشت به چیزی فکر می‌کرد.

آیا مسئولِ نهاییِ آرامشِ جهان
آغوشِ عجیبِ حضرتی به نام زن است؟
چاره‌ای نیست
تنها به همین هوایِ همیشه بیندیش،
وگرنه زمهریرِ این زمستان را
تحمل نخواهی کرد.