بلاهت، هی بلاهتِ مقدس!

آيا جهان جز اين واژه‌ی ولگرد،
چيزی اضافه بر آوازِ آدمی داشته است
که اين همه دريا را به رُخِ يکی قطره‌ی محال می‌کشد؟
شگفتا از اين جانورِ عجيب،
که گاهی از حرفِ "ف" به فلسفه می‌رسد،
گاهی از گفت و گوی دو گندم ... به داس و درو.
حالا برو،
دست از سَرَم بردار.
شعر چيزی جز مکافاتِ بی‌دليلِ دانايی نيست.
نيست که نباشد جهانِ بی‌دانا.
محال می‌زند اين ولگردِ جانور.
و جهان به واژه‌ی گاه
می‌رود از "ف" به مکافاتِ گندم و گفت.
گفت يا مولوی پس کی،
می، می‌پَزَد از پیِ اين اویِ منِ شما؟