بقای بی‌دلیلِ چرخه‌ی اتفاق

برف
برف می‌بارد
گَله‌ی کوچکِ گرگ‌ها
از پوزه‌ی پرتگاهِ بزرگ می‌گذرند،
گَله‌ی کوچکِ گرگ‌ها
رو به رَدپایِ آخرین گوزنِ پیر
پیش می‌روند.

برف
برف می‌بارد،
ترس، تنفسِ آخر، غریزه‌ی تسلیم،
و عطری عجیب
که لکه‌لکه بر برفِ سرخ می‌وزد.

غروب،
گله‌ی کوچکِ گرگ‌ها
از شکارِ سپیده‌دم بازمی‌گردند.
لاشخورها رفته‌اند
تنها کفتارِ خسته‌ای
خَلیده خَلیده
آخرین استخوانِ شکسته را سَق می‌زند.