برای بامدادی دیگر

وقتی که شب است و چاره‌ی چراغی هم نیست
هی بی‌خیال و بی‌خانه
چه از داربستِ این دل و دستِ بی‌بهانه می‌گوئی!؟
ویرانی دلِ ترا مفتِ مزاری
که از انعکاس آینه بر سنگش
بالای آسمانِ مرا آفتابی نیست.