باور که نمی‌کنند!

هزار سال تمام است که خوابی مديد
لبان مرا به تعبير تفألی مشکوک فرو بسته است

رهايم کن ای شد آمد ترديد!
من از تهور اين تاريکی، پنجه بر تحمل ديدگان دريا فشرده‌ام.

گمان مکن همه‌ی ما مزاری ميان گلستان داريم!
اينجا کسی از من سراغ عزلت آسمان را نمی‌گيرد.

عجيب‌تر اينکه تنها اسبی،‌ يا بهتر است بگويم که توسنی ...
توسنی گُر گرفته در بوته‌های باد
شيهه‌ی مرا در يالهاش، پا از رکابِ آتش گرفته است.

هی! هی کسان ساده‌ی بی‌مقصد!
مگر مرده‌ی بی‌نماز مرا کجا می‌بريد؟

رهايم کن ای شد آمد ترديد!
به کسی چه مربوط که من از ميان همه‌ی جامها
هلاهل لاعلاج خويش را برگزيده‌ام.

هزار سال تمام است که رويای مه‌آلوده‌ای در شب انهدام
هوای مرهمِ مقررِ زخمی از متانت مرا دارد.

مقال من و تو، مشتی ترانه‌ی مفت است
رها کن اين شد آمد ترديد را ...!

نه مژده‌ی عنقريب شفايی در کف
نه اميد پنهانی از بلاهت واهی ...

هزار سال تمام است
که مرده‌يی ای ماه! کلمه! ای کبوتر چاهی!