بام ها، کوچه ها، کلمات

روشن مثل روز،
حنجره می بارد از اتفاق تیغ.
کار  ِ هر شب ِ این کوچه همین است
تا ساعت ِ دَهُم از دست ِ هر گلو.
بی همیشه،
بی هنوز،
اما روشن مثل ِ روز.
می فهمم کار از سه کنج ِ سایه و
تماشای واژه گذشته است.
کار از نی نوای نوشتن گذشته است.
دیگر ننویس، بیا...!
ما تنها نیستیم
زیر گلوی بریده ی باران
آفتاب ِ هزار عاشورای دوباره
آرمیده است.