بازگشت‌ها

پرده‌پوشِ پنهانترین راز باران که تو بودی
رود را از اعتمادِ هجرتِ خویش
به دوایر دریایی دور وعده می‌دادی،
و آب در بستر برکه‌ی صبور
مفهوم انتظار آن دقیقه موعود را نمی‌فهمید.
(حالا در حوالیِ احوالِ ماه
لبان بر آماسیده‌ی این دره‌ی عقیم را دیگر
احتمال تشنگی نخواهد بود.)

از ریگزار تفته هنوز نَمْ‌ترانه‌ای اگر باقی‌ست
نه انعکاسِ عبور زورقی از تخیل مردگان،
که تنها باد است، باد ...
باد بر کوهه‌ی باد است، با هوهویِ ناگزیر محزونش
که در ذهنِ مظنون این زاویه می‌موید.

پرده‌پوش پنهانترین راز باران که تو بودی
خدات شاهدِ واپسین دعای کودکانِ مُحَرَم باد
که در پسِ پرچینِ تاریکتر شبی بلند می‌گریستند.
شبی که تاریکترین بغض بی‌شفا
از شرم رویت چشمهای ذوالجناح
مفهوم گنگِ ندانستن را انکار نمی‌نمود.
(شبی که شبتاب، چراغدارِ خلوتِ خاموشان بود
نیکا انزوای آفتاب در این کنایت لامحال؟)

پرده‌پوشِ پنهانترین راز باران که تو بودی!؟
پرده‌پوشّ پنهانترین جراحتِ آسمان که ما بودیم
چه مانده از آن همه نامهای بسیارمان!؟
تنها نی‌زنی که از فراق و فاصله بر قوس گریه‌ها
که اندوهِ کهنه‌سالِ آفتابی نیامده را در مِه سروده بود،
و ما از پیِ ردِ پای رمه‌ی رویاهامان
تنها در چنبره‌ی چراغی خاموش
سَر از سرسرای بی‌روزنِ مردگان بدر آوردیم
(آه پیله‌ی دنیاتنگِ توت‌نشین!
به رویای پروانگی پیر می‌شویم و از خواب آن گل سرخ
عطری از آواز ابریشم نخواهیم شنید!)