بادهای شمال و بادهای جنوب

ما به کدام جانب از جهانِ سر بُريده‌ی خويش سفر می‌کنيم؟
اينجا از هر هزار جوجه‌ی ارغوان
تنها تولدِ يکی از غشای غنچه‌ی تقدير ميسر است.
با اين همه، جهان چه کوچک است، ستاره‌ی مغموم من!

بادهای شمال از آنسوی بادهای جنوب می‌آيند
و باد جنوب، مسافری از زائرانِ بادهای شمال است.

چه بايد کرد!

وقتی که هيچ آسمانيم نيست، من از همين دريچه‌ی کوچک
به رويای پرنده‌ی نوپروازی می‌انديشم
که با بالهای ساده‌اش، تنها تکلم گامهای مرا می‌شمرد.
ما به کدام جانب از جهان سربريده‌ی خويش سفر می‌کنيم؟

چه بايد کرد؟

بی‌آسمان و بی‌دريچه حتی
در چارچوبِ شکسته‌ی اين تخته‌بندِ بی‌ترکيب،
من به اندوهِ جاده‌های بی‌پايانی می‌انديشم
که هيچ مسافريشان در راه نيست.

گونه بر گمان ديوار و ديده در انتظار دريا.

مهم نيست!
هر چند هيچ آسمانی را به رويا نديده‌ام
اما روزی از همين روزها
عنقريب ستاره‌ای گمنام
سراغ مرا از چکامه‌ی گريه‌های تو خواهد گرفت.