بابِ هفتم، شب سی‌ودوم، داستانِ گندمِ زن

گُلِ کوکب با دو گلبرگِ آخرش در باد
دلش می‌خواست پروانه به دنیا می‌آمد.
گُلِ کوکب نمی‌دانست
زمین برای بازگشتِ روشنایی
چند هزار ستاره در ظلمات
گروگان گرفته است.
گُلِ کوکب نمی‌دانست
باد پاییزی
به دلیلِ علاقه به عنکبوت است که می‌وزد،
نه خوابِ پروانه.

بیداری ...!؟

سنبله‌ی گندم
به عمد پایانِ قصه را نگفت،
ملخِ گرسنه به خواب رفته بود.