اگر عاشق نشويم، می‌ميريم!

از تو، از تو با کوچه‌باغی دور، از تو با قاصدکی سپيد
در حصار خاربن و خاکستر،
از تو با رود و با چراغ، از تو با خلوت خويش، از تو با خدا،
از تو با مرگ، که عمری همه آن را سلانه‌سلانه زيسته‌ام،
از تو با همگان و با ستاره سخن می‌گويم.

از تو با شبی روشن، از تو با شبی بلند، از تو با شبی لاژورد،
که در کرانه‌ی ترکمن، دو چشم درخشنده بر دار قالی و دريا بود،
از تو با تولد بوته، از تو با ترانه‌ی ممنوع،
از تو با مرگ سخن می‌گويم،
هم از آن مرگی، که عمری همه آن را سلانه‌سلانه زيسته‌ام.

از تو بسيار سخن گفته‌ام، از ترنج مزرعه‌ی ماه، تا زمزمه‌ی اَترَک،
از تو با انعکاسِ تبسم آسمان در اندام آينه،
از تو با "توما" دختر "مختوم" سخن گفته‌ام
نه، "توما" نام اسبی سبز از قبيله‌ی دريا بود،
زينی از آواز پونه و شبنم،
لگامی از بوسه‌های دانستن،
و راهی دراز که از تلخی گنبدِ بادام می‌گذرد.
هی گهواره‌ی مردد، گريه مکن!
گريه مکن مختومقلی! سه‌تار ستاره در کف "تارا"ست.
اما می‌دانم! هی ... "دريغا عشق که شد و باز نيامد"*!

(* لورکا)