اسمی داشت، یادم رفت

همین که شب از شوخیِ گرگ‌ومیشِ هوا می‌شکند
من از تکانِ آرام پرده می‌فهمم
باز پرندگانِ قلمکار این کودری
هوس کرده‌اند از کُنج و تُرنجِ پَرده به دَر شوند
بدَر می‌شوند
یکی‌یکی نُک بر شیشه‌ی خاموشِ بسته می‌زنند،
بعد که آوازِ درهمِ دریا می‌آید
پَرپَرپَر ... پنجره می‌شکند.