از بخاطر سپردنِ بعضی کلماتِ بی‌کتاب

بگذار یک چیزی بگویمت
بی‌خود از دیدنِ خوابهای ناخوشِ آلوده به اضطراب
هی به آوازهای این آینه شک نکن
حالا سالهاست
که خَرسنگهای بالای کوه
برای ما خوابهای خوشی دیده‌اند
می‌گویند آن بالاها
بوی باران و سرپناه ستاره می‌آید.
هیچ می‌دانی تا آسمان و ترانه و احوالِ آینه خوب است
آدمی، علاقه، ماه و بوسه هم ادامه خواهد داشت!
آینه کلمه‌ی شریفی‌ست،
ما به دیدنِ دوباره‌ی خویش عادت داریم
تکثیرِ ترانه و باران است که این شبِ کهنه را خواهد شُست
تکثیرِ سرپناه و ستاره است که ...
اصلا ولش کن برویم سرِ مطلبی ساده،
می‌ترسم عاقبت از به‌خاطر سپردنِ بعضی کلمات
...
چه سکوتِ سِکْرآوری!
حتی کلمه‌ی کوچکی مثلِ همین اسم قشنگ
یک‌هو از دستت می‌افتد،
می‌افتد می‌رود
از کناره‌های کائنات می‌گذرد،
بعد ممکن است یک اتفاقی ...
هی مُفردِ آسوده
بگذار یک چیزی بگویمت!