از اورادِ همان مُغان مادينه

رازا
حرفِ عجيبِ ر
رازا
حرفِ عجيبِ الف
رازا
حرفِ عجيبِ ز
تا می‌تَنَم تَنا، تَناتَنی
يا يوماآنادا، تو از منی!
به من بگو
حالا چند هزاره از آن دقايقِ دانسته می‌گذرد؟

هزاره‌هاست
رديفِ شمعدانی‌های بالایِ چينه مُرده‌اند
دنباله‌ی لغزانِ دامنِ باد و
بوی مزارِ فروغ مُرده است
راهِ شبنم‌پوشِ گلاب‌دره و
خوابِ مخفیِ ماه مُرده است
ماريا مُرده است
اِرنستو
نرودا
ماچوپيچو مرده است
بلندی‌های دربند و
شميمِ بی‌وَرای شهريوری مُرده است.

رازا
حرفِ عجيبِ ر
رازا
حرفِ عجيبِ الف،
رازا
حرفِ عجيبِ يا،
چرا اين سال‌ها
هر ساعتی که می‌خَرَم
روی پنج و نيمِ غروب به خواب می‌رود؟
چرا اين سال‌ها
هيچ تقويمی هرگز به جمعه نمی‌رسد؟
چه کسی ساعت پنج و نيمِ عصر پنج‌شنبه را
از ما گرفته است!؟

هی حرفِ عجيبِ ر
حرفِ عجيبِ يا
حرفِ عجيبِ ر
حرفِ عجيبِ الف!
ديگر از من گذشته
که نگرانِ چيزی از اين پسينِ بی‌پايان باشم
فقط اگر ...
روزی اگر دوباره بازآمدی
اشتباه نکن،
پيرمردِ خسته‌ای که سايه‌سارِ بيد به خواب رفته
خودِ من است!
همان گوزنِ بهارمَستِ بی‌مرگی
که شبی از معاشقه با ماه
هزار پلنگِ حسود را
بر يکی چشمه‌ی تشنه از اين جهان جا می‌نهاد و ...

ديدی
قصه‌ی ما نيز به انتها رسيد!