از آهسته خواندنِ مخفیِ بلور

دوستت دارم،
مثلِ بارانِ تشنه به طعمِ نی.
به بوی خاک و به عیشِ دی.
هی دیِ باردارِ اردی‌بهشت،
بگذار خوب نگاه‌ات کنم.
کلماتِ ناپیدای من،
می از دستِ بامداد و
مضراب از مزامیرِ مولوی خورده‌اند،
با این همه، تنها فروغ را دوست می‌دارم،
تو را و طلسمِ این ترانه را.
هی دیِ باردارِ اردی‌بهشت!
ببین لب از لمسِ ولرمِ تو
تا کجای این زمهریر،
به زِهْدان نی می‌رسد!
هی پیداترین پاره‌ی بلور
اضطرابِ شکستنِ تو را
من با اجازه‌ی تو
از ترنمِ نی خواهم گذشت،
و چلچله در خوابِ دی
به داناییِ خُنیاگران خواهد رسید.

هی عسل‌نوشِ آهوی هو
پس کو
کلماتِ پنهان من و
مزامیرِ حضرتِ او، کو؟