از آن هيچکدامِ هميشه

و تو می‌دانستی که در اين باديه
هيچ لبی از راز تشنگی تر نخواهد شد.

راستی مگر پل‌زدن از هميشه‌ی رفتن‌ها
تا نفسهای مضطرب من راهی بود،
که اين همه خورشيد از انتظار کسوف
کباده می‌کشيد!؟

دريغا، هم به تماشا مردنِ من رازی‌ست
که بی‌ديده، هيچ توفانيش نخواهد گريست.